تبليغاتX
بازی دنیا با آدمها
به نام او... همان كه اشك را مرهم دلها آفريد

نترس.پیش برو.ادامه بده.آنها همواره در کنار تو خواهند بود.
لحظه به لحظه،ثانیه به ثانیه آنها تو را زیر نظر دارند.آنها ازهمه
مهربانترند،دلسوزترند،.....
هرگاه احساس ترس و لغزش کردی دستت را در دست آنها
بگذار و مصمم قدم بردار و آن سه پشتیبان تو هستند:
۱.خدا که از همه دلسوزتر است و همانند مادری که فرزندش
را راهی امتحانی سخت می کند نگران توست.پس تنهایت
نمی گذارد و در کنارت می ماند همیشه و هرجا و هر لحظه.
۲.مادر که هرچه بگویم کم گفته ام او که با زیباترین کلمات به
تو اعتماد به نفس می دهد و اینگونه تو را یاری می کند.
۳.پدر که همچون کوه در پشتت ایستاده و به تو این اطمینان
را می دهد که قدم هایت را محکم تر برداری.
پس پیش برو و نترس که همواره سه نیروی زیبا تو را یاری
می دهند.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 16:21  توسط مرمر | 

از زمینم از خاک

جنسم از جنس غبار و خاک است

ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم

این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور

فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش

زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!!

باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ،  تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ  زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ...

اندک اندک که همان فصل ِ  شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ...

و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز  ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!!

باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ،  ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...

 

راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید

 

راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ...

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 16:9  توسط مرمر | 

سلاممممممممممممممممممممممممم

دیر اومدم ولی دسته پر اومدم  امروز یه عکس باحال دیدم گفتم شما هم ببینید حال کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 20:42  توسط مرمر | 

 

عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن کس که از این دو بی بهره است توانای عشق ورزیدن ندارد عشق دلپذیر ترین جهان بینی آدمی است آن جهان بینی نجیب و جلیل که از آغاز تاریخ انسان تا کنون جانهای شیفته بسیاری برای بر پاداشتن جهانی شایسته و بایسته ی آن کوشیدند و جان باختند برای : روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است

 

عشق فروتن است عشق فروتنی است از یاد نبریم که درسرتاسر زندگی خود هرگاه به انسان والایی شایسته ی عشق برخورده ایم نخستین خصلت برجسته ای که در او یافته ایم فروتنی او بوده است و هر قدر درجه ی دانش و فرهنگ وی بالاتر به همان نسبت فروتنی او نیز افزونتر است پس عشق را با این نخستین خصلت بزرگ و خجسته می توان بازشناخت عشق نیکی است عشق همه ی نیکی های جهان را در خود جمع دارد و به همین سبب نیرومند است به سبب همین نیرومندی است که مهربان و ایثارگر است و به عکس دمی به این سنگین دلان و ستمکارگان افسار گسیخته ی سرتا سر جهان بنگرید که سنگین دلی و ستمکارگی آنان به رغم نیرومندی ظاهریشان حاصل ضعف و پلشتی آنهاست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:3  توسط مرمر | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 16:26  توسط مرمر | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 16:24  توسط مرمر | 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:34  توسط مرمر | 
 دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:33  توسط مرمر | 

شب را دوست دارم چون که تاریک است

تاریکی را دوست دارم چون که غمناک است

 

غم را دوست دارم چون که دلم از آن پر است

تورا دوست دارم نمی دانم چرا؟

 

خدا را دوست دارم که بدون خدا عشق نیست

عشق را دوست دارم که بدون عشق تو نیستی

 

تو را دوست دارم که بدون تو من نیستم

 

 

 

 

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غمهایت را از درخت می ربودم

اگر گل بودم شاخه هایم را تقدیم وجود عزیزت می کردم

اگر اشک بودم مانند ابربهاری به پایت می گریستم

اگر بهار بودم شکوفه های عشق را تقدیم وجودت می کردم

اگر چشم بودم با تمام وجودم در هر جا تو را شاد می کردم

اگر لب بودم لب را بر لبت می گذاشتم و می سوختم

اگر تار بودم آهنگ دوست داشتن را می نواختم

افسوس نه بارانم  نه گلم  نه اشکم  نه بهارم   نه چشم  نه لبم  و نه تارم

هر چه هستم با تمام وجودم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:27  توسط مرمر | 

 

حلول ماه مبارک رمضان بر همگی مبارک

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

بازم اومدم.ببخشید که دیر آپ می کنم آخه یکم سرم شلوغه.امیدوارم تو این ماه طاعت و عبادتاتون مورد قبول حضرت حق واقع بشه.سر سفره افطار که نشستین واسه سلامتیه همه ی مریضها دعا کنید.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:39  توسط مرمر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدایی هست



با نام او می نویسم که او بهترین است. این وبلاگ رو فقط و فقط به خاطر دل خودم ساختم تا بتونم خیلی راحت توش از همه چیز بنویسم. نوشته هایی که بعضی وقتها به غیر از شعر تو وبلاگم می زارم حرفهای دل خودمه. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید. برام نظر بزارین.

بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند/بر شاخه های نازک دل غم گذاشتند/ تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی / نام مرا به عشق تو مریم گذاشتند

اگه يه روز خدا تو رو لب پرت گاه برد نترس يا از پشت تو رو مي گيره يا پرواز کردن رو يادت ميده


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن! دکتر علی شریعتی

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است


هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم دله همه رو بشکنم و عاشق نشم.

دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند يک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه ي تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت يک پرده تور که تو هر روز آن را به کناري بزني دل من ساکن ديوار و دري که تو هر روز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغچه بود که تو هر روز به آن مي نگري دل من را ديدي؟ ساکن کفش تو بود... يادت هست؟ دل من تنها بود.




شیشه ی پنجره را باران شست , از دل من اما , چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ تو گل سرخ منی , تو گل یاسمنی, شبنم پاک سحری! نه... از آن پاک تری ..........



مرا كم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش اين وزن آواز من است بگو تا زماني كه زنده اي، دوستم داري! و من تمام عشق خود را به تو پيشكش مي كنم تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند .



وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم شده وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار یه روزی یه کسی سرشو رو شونه هات گذاشته و گریه کرده. پس بدون که یک نفر هست که همیشه دوسست داره.


اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست/ وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است



کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد، براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت

پیوندهای روزانه
طرفداران سر سخت هری پاتر
لب تاب فروشی
به آغوش بی کینه ای تشنه ام- بهنام
برترین خودرو های روز دنیا(بهزاد)
فانوس تنها
مسائل جنسی
دوستم داشته باش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
برق و قدرت-محمد
سرای مهر
کمپانی مرام و معرفت
شهر تب آلود دلتنگی
تنها در طلوع خورشید
اتانازی- متین مهرسا
اتانازی 1981
موزیک
شیدایان- بیژن آریا
عشق یعنی لیلی و مجنون شدن- شاهین
شهر شعر تيفوس
دل نوشته های حمید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM